۲۰ اسفند

برادر و خواهر معلم! در حالی که فرصت‌ها چون ابر می‌گریزند و زمان همچون کودکان پابرهنه در کوچه‌های شهر می‌دود و ما در کار تماشای «خسران» خویش، در معامله‌ای که هر ثانیه، «هستی» را با «نیستی» مبادله می‌کنیم، آیا لحظه‌ای اندیشیده‌ای؟ و با طرح چند سؤال از خویش، ابرهای بارور در گذر زمان را به «باریدن» و سیراب کردن، واداشته‌ای تا در بارش زلال آن به «رویش» و «فلاح» برسی؟ که… «که هستی»، «چه می‌کنی»، «برای که کار می‌کنی»، «چرا کار می‌کنی»، در کجا هستی»، «به کجا می‌خواهی بروی»، «به کجا رسیده‌ای» و «به کجا رسانده‌ای»؟!!

بگذار، صمیمانه از تو بپرسم، این سؤال را که، راستی، «چرا معلم شده‌ای؟»

انگیزه و نیت تو برای انتخاب این کار چه بوده است؟ آیا معلمی را به عنوان یک «شغل» همانند سایر شغل‌ها، برای کسب درآمد گزیده‌ای؟ آیا در طلب یک کار به اصطلاح بی‌دردسر و با چند ماه تعطیلی با مزد و مواجب، بوده‌ای؟ اگر چنین است، در خویش، تجدیدنظر کن و مسئولیت. خدایی و انسانی‌ات را به خاطر آور، که تو همانند یک کارمند اداره نیستی.

تو با «انسان‌هایی» سر و کار داری که بسیاری از مسائل «زندگی»شان را از تو می‌آموزند، اعمال و حرکات تو را الگو قرار می‌دهند. بخش عظیمی از شخصیت‌شان را «حرف‌ها» و «رفتار» «تو» می‌سازد. اگر فاسد باشی، نسل‌هایی را فاسد کرده‌ای و اگر صالح باشی، نسل‌ها را اصلاح کرده‌ای. معمولاً سؤال می‌شود که در کلاس چگونه باید بود؟ در حالی که سؤال مهم‌تر این است که اساساً، چرا باید معلم بود؟

ما تا نقش انسان در هستی را درک نکرده باشیم، نقش معلم در کلاس را نخواهیم فهمید. تا چرا بودن انسان پاسخ نگیرد، چگونه بودن او جواب نخواهد گرفت.

آیا نقش تو، تعیین کننده شغلت بوده است؟ چگونه می‌توان از یک معلم، «صبر» و «تحمل» و «فداکاری» و «از خودگذشتگی» انتظار داشت، در حالی که نداند «چرا باید صبور و ایثارگر باشد»؟!

«وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلی‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً»(سوره کهف، آیه ۶۸)؛ و چگونه صبر می‌کنی به آنچه احاطه نکرده‌ای به آن از راه دانش؟!

این است که برای تحمل بار سنگین معلمی، زمینه‌هایی لازم است. این زمینه‌ها از تفکر شروع می‌شود، تفکر در انسان و در جهان و نقش او در جهان این بینش و این تفکر، این جهان‌بینی، ما را به عقیده‌هایی می‌رساند و این عقیده‌هاست که می‌توان نظام‌ها و احکام را تحمل کند.

دین با تفکر شروع می‌شود. این تفکر، استعدادهای عظیم انسان را نمایان می‌کند. مشخص می‌کند انسان چقدر سرمایه دارد و در این دنیا چه باید بکند و چطور حرکت کند. هنگامی که مقدار استعدادها مشخص شد، معلوم می‌شود انسان چقدر راه در پیش دارد.

من در تفکر خودم محکومیتم را می‌یابم و حاکم را. این است که به او علاقمند می‌شوم، عشق او را در وجود من شعله می‌کشد و در این حال که من فقر محض، عجز محض و جهل محض و گرفتاری محض خویش را در تفکر باز می‌شناسم به او که غنی است و همه چیز را از او دارم، بسته می‌شوم و به او گرایش پیدا می‌کنم و عشق او و علاقه‌ی او مرا به طرف هر کاری می‌تواند بکشاند.

وقتی که عشق‌های کوچکتر، معشوق‌های محدود تو را به کارهای بزرگی کشیدند و بیستون‌ها را به پا کردند، چطور می‌شود عشق او کارهای بزرگتری به وجود نیاورد و بارهای سنگین‌تری را تحمل نکند؟

باز با این تفکر در استعدادهای خودم مشخص می‌شود که کار من رفاه نیست، خوردن و خوابیدن و خوش بودن نیست، لذت نیست، من برای این که به لذت برسم به این همه استعداد نیاز نداشتم. من برای این که به رفاه دست پیدا کنم این همه سرمایه احتیاج نداشتم و با غرایز فردی و غرایز اجتماعی می‌توانستم همه‌ی این‌ها را بدست بیاورم.

کار من حرکت است و رفتن است. وقتی کار من حرکت باشد، دنیا می‌شود راه من، و من در این راه نباید گردی به پا کنم و در این راه نباید سنگ راهی بشوم.

و باز با شناخت مقدار استعدادهای من، طول راه من مشخص می‌شود. استعدادهای ما ادامه‌ی ما را نشان می‌دهد. این جهان‌بینی و بینش، نقش انسان را انشان می‌دهد.

وقتی که جهان این همه گسترده است و دنیا راه است و انسان کارش حرکت است، ناچار نقشش در این هستی این می‌شود که از این قانون‌هایی که در هستی گذاشته شده بهره‌برداری کند و آن را با حرکت و آن هم حرکتی رشید، هماهنگ کند. وقتی که انسان دنیا را وسیع دید، دیگر در تنگنای یک مرحله نمی‌ماند. وقتی که خودش را عظیم دید، به کم قانع نمی‌شود، وقتی که دنیا را راه دید، سر راه نمی‌ماند.

معلمی که براساس شناخت‌هایش، عشق به کار یافت، تحرک هم خواهد یافت و بنابراین کار اول من و تو این می‌شود که خود را بسازیم، زیرا دیگر سازی ممکن نیست تا خودسوزی صورت نگرفته است. خودسازی نمی‌شود، مگر این که انسان، شهامت خودسوزی را بیابد و با دست توانای خویش شعله‌ای برافروزد، کثافت‌ها و آلودگی‌های وجودیش را بسوزاند و تولدی تازه بیابد.

افسوس که ما، بیش از آن که از آلودگی‌ها پاک شده باشیم بر خویش عطر پاشیده‌ایم و خویش را جز آن که هستیم به دیگران معرفی کرده‌ایم. ما به جی آن که رنگ خدا را گرفته باشیم، به خدا رنگ زده‌ایم. چگونه می‌خواهیم دیگران را بسازیم و از اسارت‌ها رها سازیم، در حالی که هنوز خویش را نساخته‌ایم؟ ما که خود اسیریم، چگونه سخن از آزاد کردن دیگران می‌گوییم؟!

نمی‌توان بار رسالت‌ا… را بر دوش داشت تا زمانی که بنده‌ی غیر اوییم. پس باید از حاکمیت غیر او آزاد شد. این است که معلم قبل از هر چیز باید حرّ شود و به آزادی برسد؛ آزادی از خویش، آزادی از غیر و حتی آزادی از آزادی. و در این مرحله است که به عبودیت می‌رسد. (حریت – عبودیت- رسالت)

پس باید ابتدا مراحل خودسازی را طی کنیم:

- خودشناسی (توجه به خود)

- خودسوزی (پاکسازی- تزکیه)

- کشف نقاط ضعف و تسلط بر آنها

- کشف استعدادها و نقاط قوت و تقویت آنها

- انقلاب درونی (انفجار درونی)

بله، ممکن است که یک معلم در کلاس سخنان خیلی خوب و جالبی بگوید، ولی متأسفانه این است که پیش از حرف‌ها، این رفتار و عمل ماست که روی دیگران تأثیر می‌گذارد. معلم باید اعمال خود را کنترل کند و توجه داشته باشد که طرز راه رفتن او، خندیدن، لباس پوشیدن، نوع آرایش و شکل تفریحات و حتی طرز نگاه کردن او، در شاگرد تأثیر می‌گذارد.

این کافی نیست که حرف‌های خوب بزنیم. وقتی تو، داری از یک زندگی ساده و بی‌تجملات و رفت و آمدهای مؤمنانه بی‌تشریفات سخن می‌گویی، شاگرد کنجکاو است که بداند خانه‌ی تو چگونه است؟ فرش‌هایت، لوازمت، حتی عکس‌هایی که به دیوار خانه‌ات آویخته‌ای، نشان‌دهنده‌ی شخصیت واقعی توست؛ چون شخصیت انسان را می‌توان از روی انتخابش درک کرد.

و چه کسی می‌تواند کلبه‌ی اعمالش را کنترل کند؟ آن کسی که مؤمن باشد، زیرا وقتی انسان، همه‌ی هستی را هماهنگ و یگانه و همراه و همساز می‌بیند، وقتی که می‌بیند، هیچ حرکتی، بی‌حساب در هستی صورت نمی‌گیرد، او هم که جزو این مجموعه است و روی به سوی واحدِ احد دارد، نمی‌تواند بی‌حساب حرکت کند.

انسان مؤمن برای هر حرکتش حساب باز می‌کند. در هستی منظمِ هدفدار، بی‌هدف گام برنمی‌دارد. هر کاری که می‌کند با توجه به مبدأ واحد است. و شاید گام اول توحید، این باشد که انسان به توحید با خویش برسد، ظاهر و باطنش را یکی کند. واقعیت موجود خویش را با حقیقت متعالی انسان، یگانه کند. حرف‌های زیبا تأثیری ندارد وقتی ما، حتی با خویش، یگانه نیستیم و خویشتن را از یاد برده‌ایم. من از خویش بیگانه‌ایم و در وطن غریبیم؛ «أتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسکم؟»(بقره، ۴۴)؛ آیا امر می‌کنید مردم را به خوبی، ولی خودتان را فراموش می‌کنید؟

معلم موحد را لازم نیست که بخشنامه‌ها و مدیر مدرسه و … کنترل کنند، بلکه او یک سره، خدا را ناظر بر خویش می‌داند؛ «ان الله بما تعملون بصیر»(بقره، ۱۱۰)؛ خداوند به آنچه انجام می‌دهید بیناست؛ «ان ربک لبالمرصاد»(فجر، ۱۴)؛ به درستی که خداوند تو را می‌پاید.

و بنابراین، برای کنترل اعمالش، به نیروی خارجی نیاز نیست، زیرا به تقوی رسیده است و خود نگهدار است.

ساختن جامعه‌ی توحیدی، ممکن نیست مگر این که افراد آن جامعه، موحد باشند و به توحید رسیده باشند. و توحید واقعی زمانی است که کارهای ما محرکی جز الله، نداشته باشد.

باید از خویش پرسید، به راستی محرک ما، برای تمام کارهای‌مان، خداست؟ عامل‌های شرک، مشوق کارهای ما نبوده‌اند و نیستند؟

و عوامل شرکت عبارتند از:

- هوس‌های خودمان (نفس)

- حرف‌ها و هوس‌های مردم (خلق)

- جلوه‌های دنیا (دنیا)

- وسوسه‌های دشمن و طاغوت‌ها و شیطان (شیطان)

بنابراین، مدرسه، معبد است و معلم عابد و کارش، عبادت…، اگر محرکش خدا باشد و قصدش پیش بردن انسان‌ها، به سوی الله و اگر نیتش نزدیک‌تر کردن خویش و دیگران باشد، در هر مرحله باید خالق هستی (قربه الی الله).

معلم باید بیش از هر کس، صداقت داشته باشد؛ چون الگو است، چون اسوه است. و صدق، چیزی نیست جز هماهنگی میان حرف و عمل و نیت.

معلم خوب، چون خدا را دوست دارد، خلق خدا را نیز دوست دارد و فرزندان خلق را عاشق است. او فقط یک آشنا نیست، که دوست است و می‌گویند:

دوست تو، کسی است که تو را برای خودت می‌خواهد.

و دشمن تو، کسی است که تو را برای خودش می‌خواهد.

و انسان عاشق خدا، خودش و دیگران و همه‌ی هستی را برای خدا می‌خواهد و در این مرحله است که انسان به اخلاص می‌رسد.

باید دید چقدر در کارهای‌مان خلوص داریم، که رسول خدا(ص) فرمود: «الناس کلهم هالکون الا العالمون کلهم هالکون الا العاملون و العاملون کلهم مالکون الا المخلصون و المخلصون فی خطر عظیم

و از امام صادق(ع) راجع به عمل خالص پرسیدند گفت: «و العمل الخالص الذی لانرید ان یحمدک علیه أحد الا الله عز و جل»؛ و عمل خالص، عملی است که نخواهی به خاطر آن عمل هیچ‌کس جز خدا، تو را بستاند و از تو تعریف کند.

معلم، باید ابتدا هدفش را بشناسد بداند که شاگردانش را تا کجا می‌خواهد برساند؟ راه رسیدن به این هدف کدام است؟ ابزار و لوازم عبور چیست و موانع حرکت چه می‌باشد؟ و از همه مهمتر، متعلم باید ضرورت حرکت را حس کند، باید عشق به حرکت را در او آفرید.

ساخت ما ساختی است که برای رفتن، این است که ماندن مشکل است، نه رفتن. وقتی شاگرد ضرورت حرکت را حس کرد، می‌توان برایش مشخص کرد که: به سمت چی می‌خواهی بروی، قله‌هایت کجاست و سپس موانع حرکت (بیرونی- درونی) را بررسی کرد. البته، فقط توجه به قله می‌تواند موانع را بردارد، باید از درگیری‌ها به قدرت رسید. و مذهب هم جهت حرکت را نشان می‌دهد و هم آداب حرکت را نشان می‌دهد و هم عشق به حرکت را ایجاد می‌کند و هم پای دویدن را عطا می‌کند.

- ما مسئولیم؛ چون داراییم. مسئولیت براساس توانایی است نه آگاهی؛ «لایکلف الله نفسا الا وسعها»(بقره، ۲۸۶)؛

- و نوع مسئولیت ما، وابسته به اهمیت کارها و ضرورت نیازها و استعداد و توان ماست.

- در این قرن وحشی، شدیدترین نیازها، نیاز جهت دادن و شکل دادن و کشف کردن استعدادهاست. نیاز رهبری کردن و تربیت نمودن و بارور ساختن است.

- تربیتی که مسخ انسان نباشد و نفی او نباشد، داغ کردن، شاخ و برگ دادن و به آغوش کشیدن نباشد، بلکه روشنی دادن باشد و ریشه دادن و زمینه فراهم آوردن.

- آن مربی و رهبری که فقط یک راه پیش پای افرادش می‌گذارد، هر چند این راه، راه خوبی‌ها باشد، به آنها ستم کرده است، که باید دو راه را نشان داد و باید زمینه‌ی انتخاب را فراهم نمود؛ «و هدیناه النجدین»(بلد، ۱۰)

- آنگاه با آنهایی که راه را انتخاب کرده‌اند در برابر آنها که سنگ راه شده‌اند، ایستاد.

برای شروع به هر کار، به طرح‌ریزی نیاز است تا از خرابکاری و کند کاری و دوباره کاری سالم بمانیم. طرح بر اساس هدف شروع می‌شود و با تحلیل هدف، نیازها و مراحل مشخص می‌شوند و مسائل در هر مرحله، روشن می‌شود و وظایف در برابر هر مسأله به دست می‌آید.

گفته شد که انسان مؤمن، از اسارت غیر او رها می‌شود و از آزادی هم آزاد می‌شود و عبد و بنده‌ی او می‌گردد و به عبودیت می‌رسد. عبودیت بنیاد رسالت محمدهای تاریخ است؛ «اشهد أن محمداً عبده و رسوله».

عبودیت چیزی جز عبادت است. عبادتی که مهمترین کار در لحظه نباشد، عبودیت نیست و عبودیت؛ یعنی این‌که، محرک‌ها و حرکت‌های تو کنترل شده باشند و محرکی جز الله نباشد.

و از این گذشته، با این که محرک، الله است، در حرکت‌هایی که به خاطر اوست، حرکت‌ها، بدون سنجش و از دم دست نباشد، که او حرکتی را می‌خواهد که مهم‌ترین است و ضروری‌ترین.

عبودیت؛ یعنی این نظارت بر محرک‌ها و حرکت‌ها

اکنون که مشخص شد، معلم ابتدا باید دارای هدف مشخصی باشد، باید دید چه نوع هدفی، محرک او برای شغل معلمی بوده است؟

هدف‌ها:

الف- هدف‌های شخصی

- وصول به مادیات و کسب درآمد

- کسب شهرت

- اقناعِ حس کنجکاوی

- زدودن شک و تردید خود

- بالا بردن سطح اطلاعات و تخصص

ب- هدف‌های اجتماعی

ج- هدف‌های علمی

د- هدف‌های معنوی

برای یک معلم مؤمن، هدف معنوی، اساس و ریشه است والبته طبیعی است که به همراه آن و به دنبال آن، هدف‌های مفید دیگر هم تا حدودی تأمین خواهد شد.

مشخصات هدف‌ها:

- هدف‌ها باید روشن باشد.

- قابل وصول باشد.

- قابل ادامه و تعقیب باشد.

- دارای جنبه‌ی انسانی- الهی باشد.

- وصول به آن متضمن فایده‌ای باشد، گِرِهی را باز کند، مشکلی را حل کند.

- هدف‌ها باید با هم متباین، متضاد و متخالف نباشند.

بسیارند کسانی که دریای معلومات‌اند، اما به دلیل آن که روش‌های معلمی را نیاموخته‌ند، دانش‌آموزشان در کلاس یا چرت می‌زند یا کتاب داستان می‌خواند و یا اگر هم توجه کند چیزی نمی‌فهمد.

روشن است که با فراگیری روش‌هایی که تا به حال موفق شناخته شده‌اند، موفقیت یک معلم، تضمین نخواهد شد. صرف داشتن اطلاع از فنون رانندگی، نمی‌تواند موجب رانندگی شود.

در مورد مدت تعلیم به گونه‌ای ثمربخش و مطلوب، سه جنبه مطرح است:

جنبه‌ی فطری و ذاتی

کثرت ممارست

و ذوق و علاقه

و بنابراین به جز مسأله‌ی قدرت فطری و ذاتی معلمی، بایستی به تخصص، دقت، وجدان کار، ابتکار، علاقمندی، تلاش، قدرت تحمل، ایمان و نیروی توکل نیز توجه نمود.

پس ابتدا برخی دیگر از خصوصیات یک معلم خوب را برمی‌شماریم و سپس به پاره‌ای از روش‌ها، اشاره خواهد رفت.

- تواضع علمی و اخلاقی: هر چه میزان علم و ایمان یک فرد بیشتر باشد، میزان فروتنی او بیشتر باید باشد. کبر، صفت شیطان است و اولین معصیتی که در هستی صورت گرفت… و معلمی که می‌خواهد انسان‌ها را آموزش دهد خود نباید تکبر داشته باشد.

- شهامت: از این که از امری انتقاد کند نمی‌ترسد و از این که از او انتقاد کنند هم نمی‌ترسد.

- معلم مؤمن، متزلزل، بی‌حال و کسل نیست.

- معلم مؤمن، دارای صبر و حوصله است، از کار و تلاش زود خسته نمی‌شود. از زیر بار انجام وظایف، شانه خالی نمی‌کند.

- معلم مؤمن، اِعمال غرض نمی‌کند، حب و بغض شخصی او را از مسیر حق منحرف نمی‌سازد. برخورد او با شاگرد از نوع عقده خالی کردن و انتقام گرفتن نیست. صرفاً به بیدار کردن دانش‌آموز می‌اندیشد، آن هم با توجه به توانایی و ظرفیت جسمی و روحی وی.

- در جنبه‌ی علمی و معلومات عمومی مورد نیاز دانش‌آموزان، در چارچوب زمان خود محدود نیست، بلکه می‌کوشد از گذشته نیز با باخبر باشد و از حقایق تاریخی سردرآورد. از سوی دیگر او نمی‌کوشد تا آخرین اطلاعات در زمینه و مسأله‌ی مورد نظر با خبر باشد، بدین سان، او هرگز از مطلاعه و خواندن، فارغ نیست.

- مسائل را سرسری نمی‌بیند، به عبارت دیگر از کنارش نمی‌گذارد، بلکه می‌کوشد آن را عمیق ببیند.

- آزاد فکر و و آزاد اندیش است. از قیود پیش ساخته، پیش‌داوری‌ها، اوهام و خرافات برکنار است.

- شخصیت زده و شخصیت پرست نیست، در برابر کسی خودباختگی ندارد. عنوان‌های پرطمطراق او را از خود بی‌خود نمی‌کند، گول عناوین ظاهری را نمی‌خورد، زیرا شخصیت‌ها هر قدر بزرگ باشند، احتمال اشتباه درباره‌شان از بین نمی‌رود و در آن صورت اشتباه او هم به اندازه‌ی او بزرگ خواهد بود.

- ملاک تحقیق، حقیقت است نه شخصیت. حق را به شخص نباید سنجید، بلکه شخص را به حق باید سنجید.

- به خاطر خودخواهی‌ها و نظارت شخصی، حق را پایمال نمی‌کند.

اما روش‌ها، بستگی به توانایی‌های خود معلم، سن و ظرفیت جسمی و روحی دانش‌آموزان، شرایط و مقتضیات زمان و مکان و … دارد، ولی به طور کلی می‌توان مسائلی از این قبیل را مطرح کرد.

- بهترین شیوه‌ی آموزش، طرح سؤال در ذهن دانش‌آموزان است. باید شاگرد را از پل شک، عبور داد و به یقین رسانید. معلم بایستی فرصتی به شاگرد بدهد تا فکر کند و سپس به او کمک کند تا اندک اندک با اشاره‌های معلم به جواب برسد.

- کنجکاوی دانش‌آموز را باید برانگیخت، نه این که سرکوب کرد.

- قدرت انتقاد ازت محصل گرفته نشود، آن‌گونه که تصور کند دانش‌آموز مطلوب در نظر معلم کسی است که هرگز اعتراضی نکند و سخنی بر علیه او نگوید. باید به شاگرد جرأت و فرصت و امکان داد تا داوری خود را نسبت به مسائل بیان کند، نه این که قضایای اجتماعی را مطابق سلیقه‌ی معلم تحلیل کند.

- معلم به محصل، صمیمانه تفهیم کند که غرض، کشف حقیقت است اگر چه بر له یا علیه خود معلم یا شاگرد باشد. اظهار نظر دانش‌آموز را جدی بگیرد و اهمیت بدهد، گرچه غلط باشد تا او احساس کند که هم قدرت نظر دادن دارد و هم حق آن را. شاگرد نباید احساس کند که معلم نسبت به حرف‌ها، حرکات و خواسته‌ها و زندگی او، بی‌تفاوت است.

- معلم از متعلم بخواهد که از او طلب استدلال کند و برهان بخواهد، امام باقر(ع) به شاگردانش می‌فرمود: هرگاه سخنی به شما گفتم از من بپرسید در کجای قرآن است و از کجا استخراج شده است.

- مطالب معلم، بافته و زاییده تخیل، قیاس و تعمیم او نباشد.

- شخصیت‌ها و قهرمان‌های مورد استناد در سخنان را آن‌چنان که دوست دارد و خود می‌پسندد، معرفی نکند، آنچنان که هستند، معرفی کند.

- مطالب، براساس نظم فکری طرح شوند. نحوه‌ی شروع و نتیجه‌گیری برای خود معلم مشخص باشد.

- در بیان مطالب بر نقل قول و مسموعات تکیه نکند:

همه‌ی دانشمندان عقیده دارند که…

مورخان همه نوشته‌اند که…

کلیه‌ی جامعه شناسان می‌گویند که…

این امر مورد قبول همه روانشناسان است که…

- در بیان مطالب غلو یا به اصطلاح معمول، چاخان نکند.

- معلم خوب، تنها زشتی‌ها را نمی‌بیند، بلکه خوبی‌ها و زیبایی‌ها را هم در نظر دارد. این کار مگسان است که تنها روی جراحات، دمل‌ها و آلودگی‌ها می‌نشیند.

- افکار و نظرات شخصی را به جای کسی قالب نمی‌زند.

- در کار نمره دادن، عواطف را دخالت نمی‌دهد، مهر و کین، خشم و انتقام، او را از مسیر منحرف نمی‌سازد.

- ایمان و اعتقاد به مبدأ پاکی‌ها، حساب رسی‌ها، پاداش‌ها و کیفرها، اساسی‌ترین امر در عدالت و عمل معلم است.

- و بالاخره کاش همه‌ی معلم‌های ما، به آن درجه از صمیمیت و ایمان و صداقت می‌رسیدند که شاگرد را حقیقتاً همچون فرزند خود، همراه خود و همگام خود حس می‌کردند. درسشان زمزمه‌ی محبت بود و فریادشان خطاب به شاگرد این که:

ای همگام

دست‌هایت را

با قلم می‌فشارم

تا تپش ایمان را

احساس کنی

چشم‌هایت را،

با دیدگانم

پیوند می‌زنم

تا پلی از اعتماد بسازم

به هستی سوگند

که هستیم را

در راه هستی دادن

نثار خواهم کرد

هستیم را

در راه هستی دادن

نثار خواهم کرد

«والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا»(عنکبوت، ۶۹)

برگرفته از کتاب تربیت معلم/ علی صفایی حائری

  

Leave a Comment